آسمان سرخ است، بیتاب است، دل بیتابتر
تشنه است این خاک، تشنه، آسمان بیآبتر
کودکی خوابش نبرده اسم بابا بر لبش
مادری دلشوره دارد، مادری بیخوابتر
آسمان سرخ است، ابری تیره میپیچد به خود
نیست در این صحنه مهتاب از رخت مهتابتر
دست شستی از سرت، جاری شدی در سرنوشت
زندگی بیدرد مرداب است، نه مردابتر
با سر از کف دادنت لرزیده دست و پای عشق
سر به سر چشمان مشتاقان شد از این باب، تر
سر نداری، پهلویت زخمی است، بیپیراهنی
میهمانی کس نرفته از تو با آدابتر
سر نداری تا به دامانش نهی اما چه غم
بیسر است آنکس که از او کس ندید اربابتر
محمدرضا وحیدزاده
ای تیغ! استخاره مکن! آب دیده شو
ای تن! جریحه دار شو! ای سر! بریده شو!
یک بار هم شده بزن از سینه ام برون!
فریاد بی صدای من! انک شنیده شو
از بین دلبران به جلوه درامده
ای دل بیا و عاشق یار ندیده شو!
گر باتو دعوی غم ام المصائب است
چون تیغ منحنی حسینش، خمیده شو
خاکی اگر، به رشته تسبیح دربیا
گر قطره ای، ز آب وضویی چکیده شو
با مرگ چیزی عاید انسان نمی شود
این راه بهتر است : شهید عقیده شو!
پروانه وار در تن پیله نهان شدی
بر دست ها شهید من! این بار دیده شو
ای شعر! اگر حدیث تو مضمون چشم اوست
بیخود نگیر وقت غزل را، قصیده شو!
پیمان طالبی
چی میبینی توی دفاع از حرم؟
که این حس برات ذاتیه، خونیه
ما بیرون گودیم و حرف می زنیم
گمون می کنیم کار آسونیه
یه لحظه به هم خوردن امنیت
یه جورایی اذن جهاد توئه
تو گفتی فقط خادم زینبی
مشخص شد این اعتقاد توئه!
گذشتی به آسونی از زندگیت
نتیجه ش همین حس امنیته
صلابت یه تعریف داره، اونم
همین مشت های گره کردته
به روتم نمیارن اینو ولی
میدونم به خیلیا ثابت شده
تو بودی که هر فتنه و خدعه ای
توو این سرزمین زود ساکت شده
باید زخم توو سینه ی شیعه ها
براشون یه جورایی مرهم بشه
نمیزاری هرگز به هر قیمتی
یه اجر از این صحن هم کم بشه
جهاد از توو رگ هات میجوشه و
دلت از همین قصه اگاه بود
خودم دیدم اینو که روز نبرد
توو دستات نصر من الله بود!
صادق وفایی
زهی ز جان و ز سر، بی نیازی حججی
زهی میان سران سر فرازی حججی
اگر که سر بر چوگان دوست کردی گوی
ترا عیان شود اسرار بازی حججی
اذان عشق و قیام شهود و سجده شکر
وضوی خون به جبین نمازی حججی
سرود اشهد ان لا اله الا الله
أنا الحق است نه لفظ مجازی حججی
به زیر تیغ شهادت، شهادتش به سه قول
حماسهای است ز دشمنگدازی حججی
جوان نورس و صد ساله راه و فوز وصول
فسانه نیست که اسطوره سازی حججی
امام خامنهای خواند حجتش بر ما
چه رویشی است عراقی ـ حجازی حججی؟!
حریم زینب کبرا بود حضیره قدس
ملائکاند به پاس جوازی حججی
رقیه نیک بیارام شیعه سرتا سر
قیام کرده به صف موازی حججی
هلا که حضرت عباس و اکبر و قاسم
ستاده اند به مهمان نوازی حججی
چه جای صحبت دهقان که سالکان طریق
به حیرت اند ز پر رمز و رازی حججی
عزت الله دهقان
دلم میخواس منم که هَف سالم شد،اولِ مهر دستِ تو رو بگیرم
چیزه زیادى که آخه نخواستم، باباىِ سر بلندِ سر به زیرم
تو مثلِ شیشه ى،یه عطرِ خوش بو، شکستیو یه شهر معطر شده
عطرِ سَرت پیچیده توىِ شهرم، سرِ تو از همه سَرا سَر شده
هرجا میرم اِسمِ تو رو میارن، صدامو میشنوى باباىِ مَردم؟
از این به بعد سرم همیشه بالاس، الهى که دور سرت بگردم
آهاى اونایى که همش میگفتین، اینا فقط میرن که پول بگیرن!
پول اگه اندازه ى جون مى ارزه، چرا باباهاىِ شما نمیرن؟!
بابا دیگه با ما غریبه نیستن! همه دیگه خیلى مارو دوس دارن
به خاطرِ غرورِ توىِ چشمات، چه احترامى که به ما میذارن
عمو قسم خورده به حلقومِ تو، از همشون فقط نفَس بگیره
میخوام برمو التماسش کنم، فقط بره،سرِتو پس بگیره
به کى بگم؟ حرفِ منو بفهمِ؟ تو رو ندارم براىِ همیشه
تمومِ دنیارو به پام بریزن، شبِ عروسیم که بابا نمیشه!
راستى بابا حالِ مامان خرابه، همش میخواد چیزى به روش نیاره
فقط میره میشینه تو اتاقت، سرِشو رو عکسِ سرِت میذاره
یاحا کاشانی
سرت سلامت مسافر من! اگرچه سر در بدن نداری
تو رفتی و طاقتم سرآمد چرا سرِ آمدن نداری
خوشا پریدن، ز شاخه جَستن، رهیدن از قید پیکر و تن
تو اهل وصلی تو از رسیدن که عُلقه ی ما و من نداری
ز عشق آیا بگو چه دیدی قفس شکستی و پر کشیدی
چنان که آسیمه سر دویدی کم از اویس قرن نداری
شهید افتاده بین میدان! به خاک و خون خفته در بیابان!
بمیرمَت ای شهید عریان! نبینمت پیرُهن نداری
بگو تو از کربلا عزیزم، از اِرباً اِربا بگو عزیزم
فغان کن اما بگو عزیزم چه شد که بر تن کفن نداری
دعای مادر! بیا اثر کن ، شب فراق مرا سحر کن
بیا از این کوچه هم گذر کن مگر تو فرزند و زن نداری
کبوترِ از قفس پریده! زمان برگشتنت رسیده
خوش آمدی مقدمت به دیده، نگو که میلِ وطن نداری
محسن ناصحی
نگاهش فاش می گوید: که از خنجر نمیترسد
که سرباز حرم از بذل جان و سر، نمیترسد
فراوان دارد از این جان نثاران حضرت ارباب
بلی ساقی ز خالی ماندن ساغر نمی ترسد
بس است این زوزه ها ای گرگ های جنگل جالوت
از این دندان نشان دادن که شیر نر نمیترسد
همیشه از شهادت تا شقاوت راه باریکی است
کسی که توشه اش شد ذکر یا حیدر، نمی ترسد
برای «محسن» از دیوار و در کمتر بخوان، مداح!
که از چیزی به غیر از روضه ی مادر نمی ترسد
عباس احمدی
زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است
«روضه خوان» از خبر آینه، حیران شده است
«روضه خوان» مانده که با معجر زینب چه کند!؟
گویی از آخر این روضه پشیمان شده است
«روضه خوان» دم نزَد اما همگان دانستند
زینب از حادثه کوفه، هراسان شده است
«مُستمع» حوصله صبر ندارد دیگر
بعد از این صاعقهها نوبت باران شده است
«روضه خوان» لال شد و «مستمع» آشفته گریست
فهم این روضه برای همه آسان شده است
چندسال است که درگیر همین بیدلیام:
«آتش و آب به هم دست و گریبان شده است»
شاه عریان، به صلیب است و مسیحا در عرش!
ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است
روضه کوفه نخوانید مگر نیمه شب!
این تنوری است که گرم از سرِ مهمان شده است
احمد بابایی
سالک «حق الیقین» بودی شهید!
بین خوبان بهترین بودی شهید!
اهل فرهنگ و جهادِ بی بدیل
باور و اندیشه ات خوب و اصیل
ای «شهید بی سر» والاگُهر
نازنین دُردانه ات شد بی پدر
ای نگاهت آتشی بر جان ما
شعله زد بر عزّت و ایمان ما
آن نگاه پُرصلابت کُه شکن
شد فروغ ویژه سرباز وطن
ناکسان رسوای آن تیغِ نگاه
جانفدای شوکت زیبای ماه
با تو ما مردُم به خود باز آمدیم
جملگی در شوقِ پرواز آمدیم
سرو بی سر! سر به جانان باختی
کان چنان، بر خیلِ دشمن تاختی
بی وطن ها! «داعش» مزدورِ غرب
از سرافرازان چو تو در تاب و تَب
جان سپار راه مولایم «حسین»(ع)
ای «ذبیح اللّه» چو آقایم «حسین»(ع)
ای بریده حَلق و حَنجَر غرق خون
عاشق سرمستِ صحرایِ جنون
نان بیشرمی نخوردی ای شهید!
رَه به بیراهه نبُردی ای شهید!
کِی گرفتی با عَدو سِلفی؟ کجا؟!
«چهره ات» شد زیور آیینه ها!
ای صفاهانی نسب ای مردِ دین
چلچراغِ روشنِ این سرزمین
نامه در نامه همه نامِ تو شد
اهلِ گیتی ماتِ اقدامِ تو شد
از تو «محسن» جان محاسن دیده ایم
ما ترا در «عشق»، ساکن دیده ایم...
سیاوش امیری
تا محضر دوست، بى نشان باید رفت
بى سر به سرِ نیزه عیان باید رفت
مانند علمدار ادب باید کرد
درخیمه صاحب الزمان(عج) باید رفت
محمدمهدی عبدالهی
................................................................................................................
عشق است چنین لاله ی پرپر دادن!
در راهِ شما، علیِ اکبر دادن!
آقا! سر و دل فداییِ زینبتان!
دلداده شدن خوش است با سَر دادن!
عارفه دهقانی
................................................................................................................
کی از تهدید میترسیم و از تحریم میمریم
بکش ما را که با هر مرگ جانی تازه میگیریم
هوای کربلا با ماست با هر شور عاشوراست
سر جاری شدن داریم اگر اشکی سرازیریم
علی داوودی
................................................................................................................
یک عمر فقط از تو نشان پرسیدم
یک عمر فقط نام تو را بوسیدم
شیرینی نام تو گلویم را زد
من شهد شهادت اینچنین نوشیدم
محمدمهدی سیار
به سوی علقمه رفتم که تشنه کام بیایم
وسرگذاشته بر دامن امام بیایم
چه باشکوه به لب غنچه می زند صلواتم
مگر به باغ گل سرخ،باسلام بیایم
خوشا که گوش به بانگ درای قافله باشم
به کربلای تو از حج ناتمام بیایم
شب است و همسفر مسلمم به غربت کوفه
که چون ستاره ی سرخی به پشت بام بیایم
خوشاکه جامه دران بین خطبه خوانی زینب
براین خرابه بچرخم به صبح شام بیایم
دعا کنید پدر! مادر! این دقیقه آخر
که سربریده براین دشت، چند گام بیایم
چقدر گمشده چون برگ گل سه ساله پرپر
علم به دوش به خونخواهی کدام بیایم
شنیده ام که به صحراست چشم یاس سه ساله
مگر به نام عمویش به انتقام بیایم
تمام حنجره هل من معین اوست به گوشم
تمام حنجره، «لبیک یا امام!» بیایم
محمدحسین انصاری نژاد
باز هم صحبت از آن راز مگوست
سخن از میکدهای تو در توست
موج در موج خروشان شده اشک
همچو سیلی که روان درهرسوست
سِرّ سَر را نتوان کرد عیان
سربهمهر است پیامی که از اوست
رسم عشاق به هنگام وصال
بر زمین ریختن جام و سبوست
راه صدساله به یکشب طی شد
نوبت خنجر و رگهای گلوست
مدعی گرچه جسور است ولی
عاجز از معرکهای رو در روست
زلف یاران چه شکوهی دارد
چونکه پیچیده به دستان عدوست
علی قدیری
ای محسنیم کی شهادت سنینکیدی
عشق عالمینده سخاوت سنینکیدی
دوزدیر کی جسمیوی پوزگون ووروبدئلار
اما دئدون کی بو جانیم ده امانت سنینکیدی
زینب یولوندا باش نیه لازیم دئدون منه
باش سهلیدور خانیم،بلکه بو جانیم سنینکیدی
عشقون یولوندا جانیمی قوربان دئدیم سنه
ای نور دیده ی حسین(ع)، بو جهانیم سنینکیدی
علی طوفانی خانیان
ترجمه:
ای محسنم که شهادت سزاوار توست
در عالم عشق سخاوتمند ترینی تو
درست است جسمت را پاره پاره کردند و دلم را خون کردند
اما تو گفتی این جان هم امانت مال شماست
تو گفتی در راه زینب سر میخواهم چکار
سرم که سهل است خانوم،بلکه کل جانم مال شماست
در راه عشق جانم را برای شما قربانی کردم
ی نور دیده ی حسین(ع)،این جهانم هم مال شماست
خبر آمد خبری در راه است
اربعین دگری در راه است
بعد از این مدعی عشق کجاست
عاشق معتبری در راه است
عشق هم مرتبه دارد به خدا
عاشق خون جگری در راه است
او سرش رفته که قولش نرود
مردم شهر! سری در راه است
"سر" خودش گریه کن ارباب است
باز چشمان تری در راه است
کودکی خواب ز چشمش افتاد
خبر آمد پدری در راه است
حسن اسحاقی
باید از خون غزلی ساخت و رفت
یا که بر مدعیان باخت و رفت
عاشقی مضطرب وصل تو بود
سر به دامان تو انداخت و رفت
چون وصال تو بهایش جان است
عمر خود را به تو پرداخت و رفت
باز چون قصه پروانه و شمع
حد این فاصله نشناخت و رفت
تا نگاهت به نگاهش پیچید
چه نجیبانه "سر" انداخت و رفت
پا به میدان بلای تو نهاد
گوی چوگان تو شد تاخت و رفت
علی قدیری
عطر اخلاص تو عالم گیر شد
گوشه ای از کربلا تصویر شد
گرچه شمری بار دیگر شد پدید
باز هم خون برتر از شمشیر شد
می خروشید از نگاهت اقتدار
زین صلابت دشمنت تحقیر شد
حاجیان زلف خود اهدا می کنند
عاشقان را بذل سر، تقصیر شد
شام هجرانت سحر شد عاقبت
با گلویت خنجری درگیر شد
لحظه وصلی سراسر شور و عشق
در کدامین شب چنین تقدیر شد؟
مدعی پنداشت راهت شد تمام
راه و رسمت در جهان تکثیر شد
این که هر جا قطعه ای از نینواست
روز عاشورای تو تفسیر شد
عکس تو در قاب جان ها جاگرفت
قلب های مرده هم تسخیر شد
ای شفیع روز محشر ای شهید
دست ما بردامنت زنجیر شد
یار غائب را سلام از ما رسان
نوبت دیدار یاران دیر شد
علی قدیری
کوه از قامت تو شرمنده
توی چشمات غرور دریا بود
دست پایین گرفته بودندت
سر سبزت همیشه بالا بود
گفته بودند ما نمیدیدیم؛
قهرمانی به حجم بازو نیست
یک جوان از جماعتی دل برد
دلربایی به چشم و ابرو نیست
توی این شهر ولوله افتاد
هرچه توصیف میکنند کم است
جای عکس ستارهها حالا
قهرمانش مدافع حرم است
کودکت بیقرار میپرسد
مادرم این صدای بابا نیست؟
و سکوتی که غرق بغض شده
« پدرت در مسیر تنها نیست»
سید مهدی موسوی تبار
رفت با پای خودش آن ماه سوی قتلگاه
کربلا آمد به استقبال او وقت پگاه
دل برید از خود که دل را وقف مولایش کند
دل برید از خاطراتش این چنین با یک نگاه
در نگاهش انقلابی شد مهیای ظهور
برق چشمانش پدید آورد توفان در سپاه
نالهی هَلْ مِنْ مُعین، او را هوایی کرده بود
تا حریم عشق پر زد، پاسبان خیمه گاه
سربلند از امتحان آورد سر را روی دست
روی خاک افتاد سردار رشید بی گناه
زخم شد دیگر نگاه "شام" در یومُ الوداع
آه امان از قلب زینب ،قلب زینب... آه آه
روضه خوان ای کاش پایین آید از بالای تل
تا نبیند ارباً اربا، یوسفی را بین چاه
محمدمهدی عبدالهی
به چهره به جز نور باور ندارد
شهیدی که تن دارد و سر ندارد
ببوسم ز جان تربت کربلا را
یاری که جز باغ پرپر ندارد
خوشا بر شهیدی که در سینه خود
به جز مهر اولاد حیدر ندارد
به قربان آن کشته بیسری که
غریب است و تنها و یاور ندارد
بنازم به محسن ـ که باید بسوزد
بهاری که چون او صنوبر ندارد
خدا را ببیند، نه تیغ و نه قاتل
که عاشق نظر سوی خنجر ندارد
به پا کرده محشر تن بیسر او
چنین محشری را که محشر ندارد
مدافع شده او حریم حرم را
به سر غیر ازین فکر دیگر ندارد
چو اکبر خزان شد گلی، گرچه مولا
جوانی همانند اکبر ندارد
ز «یاسر» مپرس از شهید و شهادت
که جز خط گلگون به دفتر ندارد
محمود تاری
صلابتی که در نگاه توست... شقاوتی که در نگاه اوست
جهنم و بهشت را ببین، نگاه دشمن و نگاه دوست
چقدر شمر و ابنملجم است چقدر هیزم جهنم است
نگاه این که بسته دست تو، چقدر بیحیا، بیآبروست
نگاه تو به کیست اینچنین، غریب و روشن و شکوهمند
نگاه تو نگاه تو نگاه...چه عاشقانه گرم گفت وگوست
جوانی و هنوز نیستی جوانتر از علیِّ اکبرش
سه شعبهایست بردلت هنوز، از آن سه شعبهای که بر گلوست
وجود بیعدم، نگاه توست، کبوتر حرم، نگاه توست
نماز صبحدم نگاه توست، نگاه تو همیشه باوضوست
نگاه تو چه فاتحانه گفت: نهگاه ماندن و نشستن است
نه روزگار غربت حسین، نه تاب حسرت است و آرزوست
فقط نه چشم تر بیاورید، برای دوست سر بیاورید
چقدر کربلا که پشت سر، چقدر کربلا که پیش روست
میلاد عرفان پور
سر میبرند، از ماه ای شب بیا تماشا
با ذکر یا اباالفضل(ع) بر لب بیا تماشا
ای کربلا تنش را، حالات رفتنش را
هر روز کن زیارت، هر شب بیا تماشا
افتاده است یارم، آن ماه بی مزارم
بی سر به سینه خاک، مرکب بیا تماشا
من عاجزم ز وصفش، سوسن ز باغ برخیز
با کاکل پریشان، کوکب بیا تماشا
ای نام و رسم و عنوان، خاکی بریز بر سر
مصدر بیا به پایین، منصب بیا تماشا
دیگر مرا نترسان ای مرگ بعد از این داغ
از سوختن چه دانی؟ ای تب بیا تماشا
بانو! مدافعت را بردند سوی مقتل
بر تل خویش بازآ، زینب بیا تماشا...
افشین علا
تو شیر شرزهای از بیشهات برون شدهای
چنین که رهسپر وادی جنون شدهای
تو کیستی؟ یل ام البنین! گل خونین!
سر بریده خورشید غرق خون شدهای
سر تو را به سر نی زدند مثل حسین؟ع؟
چه اعتبار و چه حیثیت فزون شدهای
نماد غیرت ایران! سیاوش ایمان!
شکیب زینبی و صبر آزمون شدهای
کدام منطق و شعر از تو میتواند گفت؟
هزار بغض مزامیر ارغنون شدهای
به نام رایت توحید هرزه میلافد
سیاه بیرق پوسیده نگون شدهای
سر تو را به طبق میبرد به نزد یزید
گناه زاد هوس باره زبون شدهای
ستاره دور سرت گریه میکند هر شب
شهاب ثاقب و خورشید بی سکون شدهای
سرت سلامت اگر سر نماند روی تنت
تو راز گمشده آن عقیق خون شدهای
علیرض غزوه
مانندِ قَطعیتِ درخت
میمیری تا زنده بمانی برای من
تا چشمهای بزرگ
در چشمهای بزرگ
غرق باشد
و اویم
در پهلوهای مُعلق تو
چون گونههای کوه اوج بگیرد
و مژههای شکستهام همچنان
به احترام چهره تو
که حاصل یک بوسه بزرگ از خداوند است
و افقی سرخ برای پروانه
بلند باشد
تو نه برای خلوت دندانهایمان
نه برای آن هزار و یک دریا
فصلی خوب
برای بازی کودکانی
فصلی که به گلها
برای شکفتن امنیت میدهد
به ناودانها برای باران
میدان
و به سرنوشت کرم ابریشم
معنا
تنها تو اعتراف میکنم که از چشمان گُم پیدایم میکند
تنها تو وادارم میکند که بر این سطرهای سنگ بریزم
و پلی آهسته از گردن کلمات
به گیاهان بزنم
که میوه تنت
شب اول تاریخ است
و دستانت خشونتی نمناک
که خون قبیلهام را
آرام میکند و
پرندگان بیمار را
شفا میبخشد
مثل گلهای قالی که سنگینی مرا تحمل میکنند
مرا به نام دردهای شیرینت بپذیر و
پشت خوشههای گندم
پناهم ده
تا راه باد
آهسته از کتفهای من باز شود
ای آبی افتاده از آسمان
قرمز کمرنگ ....
میثم ریاحی