به چهره به جز نور باور ندارد
شهیدی که تن دارد و سر ندارد
ببوسم ز جان تربت کربلا را
یاری که جز باغ پرپر ندارد
خوشا بر شهیدی که در سینه خود
به جز مهر اولاد حیدر ندارد
به قربان آن کشته بیسری که
غریب است و تنها و یاور ندارد
بنازم به محسن ـ که باید بسوزد
بهاری که چون او صنوبر ندارد
خدا را ببیند، نه تیغ و نه قاتل
که عاشق نظر سوی خنجر ندارد
به پا کرده محشر تن بیسر او
چنین محشری را که محشر ندارد
مدافع شده او حریم حرم را
به سر غیر ازین فکر دیگر ندارد
چو اکبر خزان شد گلی، گرچه مولا
جوانی همانند اکبر ندارد
ز «یاسر» مپرس از شهید و شهادت
که جز خط گلگون به دفتر ندارد
محمود تاری
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.