
یا رب الحسین
خدایا چندیست عقده دل پیشت باز نکردم و باز به لطف شما فرصتی مهیا شد...
خدایا؛ محرم حسین(ع) رسید... تاسوعا رسید... عاشورا رسید... محرم رو به اتمام است و من هنوز...
خدایا چه شده است؟ مگر چه کرده ام که اینگونه باید رنج و فراق بکشم؟
خدایا میدانم... میدانم رو سیاهم... پرگناهم...
اما... تو را به حسین... به زینب... به عباس... خدایا دیگر بس است... اصلابگذار اینگونه بگویم... غلط کردم
خدایا... بگذر... بگذر از گذشتته ام... ببخش
باور ندارم در عالم کبریایی تو گنهکاران را راهی نباشد.
یا اله العاصین
ببخش آ« گناهانی را که از روی جهالت انچام داده ام
ببخش آن خظاهایی را که دیدی و حیا نکردم
خدایا... تو را به محرم خسین (ع) مرا هم محرم کن...
این غلام رو سیاه پرگناه رو سیاه بی پناه را هم پناه بده...
خدایا یک سال گذشت و من تمام سال را تنها با خاطرات همان چند روز جهاد گذراندم...
زنده ام به امید دوباره رفتن...
مپسند... مپسند که اینگونه رنج بکشم...
سینه ام دیگر تاب ندارد...مگر چند نفر شوق رفتن دارند؟
یعنی پیش این همه خوبان روسیاهی مثل من جایی ندارد؟...
مگر جز این است که حسین (ع) هم عباس (ع) را برد و هم حر را...
مگر غیر از این است که هم حبیب رو سفید شد و هم جون...
خدایا اگر شوقی هست.. اگر شجاعتی هست... اگر روحم به تکاپو افتاده است برای رفتن همه و همه به لطف تو بوده و بس... میتوانستی مرا هم در این دنیا غرق کنی...
می توانستی مرا هم آنقدر سرگرم دنیا کنی که فکر جهاد هم نباشد چه برسد به رفتن...
میتوانستی آنقدر وابسته ام کنی که نتوانم از داشته هایم دست بکشم...
اما خدایا از همه چیز دل بریده ام...
از زن و فرزندم گذشتم...
دیگر هیچ چیز این دنیا برایم ارزشی ندارد جز آنچه که مرا به تو برساند...
خدایا من از همه چیز این دنیا گذشتم تو هم از من بگذر...
و این همه را فقط از لطف تو میدانم ...
پس؛ ای که مرا خوانده ای؛ راه نشانم بده...