چنان خاطر دلبر افتاده در سر
که دل میگذارد به راه خطر سر
عدم میگشاید گریبان شب را
برآرد چو مهرش ز بام سحر سر
فریب سراب از قفا میگریزد
چو سیراب گردد ز خون جگر سر
«بنازم به بزم محبت که آنجا»
گدا مینهد تاج شاهانه بر سر
عجب نیست مستانه با سر دویدن
در این آستان میزند بال و پر سر!
خریدار خلقند این سربداران
که نقش است بر سکۀ سیم و زر سر
کدامین بلا دل به دریا سپرده
که از موج خون میچکد چون گهر سر
ز روزی که خوشنام شد هر خیابان
چراغی برافروخت در هر گذر سر
به معراج نی، با رجز خواندش گفت
که شیرینبیانتر شده است از شکر سر
چه سرّی است در این تکامل که گویی
پدر میگذارد به پای پسر سر
اگر پیکری آمد از شام، هرگز
روا نیست پیدا شود زین سفر سر
مگر لشگر فاطمیون رسیده
که میجوشد اینجا ز دیوار و در سر
گرفتهاند دامان خیرالنساء را
نهادهاند بر پای خیرالبشر سر
به بازار دل، جاننثاران زینب
ندارند سرمایه دیگر، مگر سر
چو مهتاب در سایهٔ ظلم و ظلمت
شود در کف اشقیا جلوهگر سر
به قاموس جان، جمله دلدادگان را
شود مبتدا پیکر آنگه خبر سر
*
چه رازیست پنهان میان دو چشمش
که شد همچو آیینه از هر نظر سر
فرو ریخت ارکان جور از نگاهش
که چون آه مظلوم دارد اثر سر
ابوفاضلانه به میدان کوران
کند نذر اعجاز شقّالقمر سر
عسل میچکد از لبش همچو قاسم
چه باکش شود گوی چوگان اگر سر
«امیری حسینٌ و نعم الامیر»ش
نوشته است با خط خون روی هر سر
«سلامٌ علی آل طه و یس»
درود خداوند همواره بر سر
که دل میگذارد به راه خطر سر
عدم میگشاید گریبان شب را
برآرد چو مهرش ز بام سحر سر
فریب سراب از قفا میگریزد
چو سیراب گردد ز خون جگر سر
«بنازم به بزم محبت که آنجا»
گدا مینهد تاج شاهانه بر سر
عجب نیست مستانه با سر دویدن
در این آستان میزند بال و پر سر!
خریدار خلقند این سربداران
که نقش است بر سکۀ سیم و زر سر
کدامین بلا دل به دریا سپرده
که از موج خون میچکد چون گهر سر
ز روزی که خوشنام شد هر خیابان
چراغی برافروخت در هر گذر سر
به معراج نی، با رجز خواندش گفت
که شیرینبیانتر شده است از شکر سر
چه سرّی است در این تکامل که گویی
پدر میگذارد به پای پسر سر
اگر پیکری آمد از شام، هرگز
روا نیست پیدا شود زین سفر سر
مگر لشگر فاطمیون رسیده
که میجوشد اینجا ز دیوار و در سر
گرفتهاند دامان خیرالنساء را
نهادهاند بر پای خیرالبشر سر
به بازار دل، جاننثاران زینب
ندارند سرمایه دیگر، مگر سر
چو مهتاب در سایهٔ ظلم و ظلمت
شود در کف اشقیا جلوهگر سر
به قاموس جان، جمله دلدادگان را
شود مبتدا پیکر آنگه خبر سر
*
چه رازیست پنهان میان دو چشمش
که شد همچو آیینه از هر نظر سر
فرو ریخت ارکان جور از نگاهش
که چون آه مظلوم دارد اثر سر
ابوفاضلانه به میدان کوران
کند نذر اعجاز شقّالقمر سر
عسل میچکد از لبش همچو قاسم
چه باکش شود گوی چوگان اگر سر
«امیری حسینٌ و نعم الامیر»ش
نوشته است با خط خون روی هر سر
«سلامٌ علی آل طه و یس»
درود خداوند همواره بر سر
عمار موحد
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.